آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

پروردگارا! 

به طلوع خورشید بخشایشت امید بسیار داریم و هر سپیده دم با ترنم عاشقانه ی یا ارحم الراحمین از تو می خواهیم که وجود بی قرارمان را به آرامش شکیبایان نماز گزارت برسانی. همان ساحل قرار که صاحبدلان مهر جویت با آسودگی خاطر و بی دغدغه ی وسوسه های روزگار ، تو را تسبیح می گویند تا به خشنودی نگاهت اجابتشان فرمایی.  

 

***  

 

سلام

نمیدونم چرا یه مدتیه اینجوری شدم. دست به هر کاری می خوام بزنم نمیشه. مثلا کلی خرید دارم اما نمیشه. آخه نمیتونم اولویت بندیشون کنم. دوست دارم همه رو یهو با هم بخرم اما خیلی گرون میشه! اینه که از خیرش گذشتم. می خوام برم حساب باز کنم اما اونم نمیشه. چون یه قسمت پولم تو یه بانک دیگه هست اما بابام میگه اونو فعلا دست نزن بذار باشه. حالا یه وقت فکر نکنید من مایه دارما نه بابا از این خبرا نیست. می خوام از این کارت های اعتباری داشته باشم واسه همین دوست دارم برم حساب باز کنم همین. خلاصه اینم که نمیشه. و کلی موارد مشابه دیگه که هیچ کدوم نمیشه. به خاطر همین یه جوری شدم. حس میکنم بین زمین و آسمون معلقم! دعا کنید زودتر از این حالت در بیام. یا بیفتم زمین یا برم آسمون!!!  

راستی من از این به بعد وقتی آپ کردم خبر نمیدم. معمولا هفته ای یه بار حالا یکی دو روز اینورتر یا اونور تر آپ میکنم. هر کی خواست بیاد. قدمتون رو چشم.

 

*** 

 

حرف آخر : 

بدانید که نیاز های مردم به سوی شما از نعمت های خداوند است. 

امام حسین (علیه السلام) 

دو روز مانده به آخر دنیا

دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد و آشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .
داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد . آسمان و زمین را به هم ریخت ، خدا سکوت کرد . جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد . به پر و پای فرشته و انسان پیچید ، خدا سکوت کرد . کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد .دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت : «عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست­دادی،تنها یک روز دیگر باقی­است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن . »

لا به لای هق هقش گفت: « اما با یک روز ! با یک روز چه کار می توان کرد !؟ »

خدا گفت : « آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید .» و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : « حالا برو و زندگی کن .»

او مات و مبهوت، به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید . اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد . قدری ایستاد... بعد با خودش گفت :وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد . بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم .

آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند بال بزند ، می تواند پا روی خورشید بگذارد ، می تواند...

او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما ... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید . روی چمن خوابید . کفش دوزکی را تماشا کرد .

سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد .

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : « امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود ! »  

نوشته ای از : عرفان نظر آهاری 

 

*** 

یه سری عکس میخوام براتون بذارم اگه لطف کنید یه سایت آپلود عکس به من معرفی کنید ممنون میشم. در ضمن اگه کسی اطلاعاتی راجع به گوشی n73 داره (قیمت و معایب و ...) به من بگه. اگه گوشی نوکیا مدل خوب سراغ دارین هم بگین که همه امکانات داشته باشه اما قیمتش زیر 200 باشه!

سلام 

اول از همه عید همتون مبارک! امیدوارم که طاعات و عباداتتون مورد قبول حق واقع شده باشه! این دو سه روز تعطیلات عید واقعا خوش گذشت... روز عید با اجازتون تا ظهر خوابیدم!!!  ( مسخره نکنید شبش چون مهمون برامون اومده بود تا ساعت سه بیدار بودیم. ) ناهار خوردیم و بعد هم  نوه ها ( منظورم نوه های مامان و بابامه نه خودم!!! ) بس که اذیت کردن خیلی عصبانی شدم و برای فرار از این وضعیت بحرانی بازم رفتم خوابیدم! عصر مامان اومد صدام زد که آماده شو که می خواییم بریم بیرون. منم با بی حوصلگی هر چه تمام تر حاضر شدم. آخه راستشو بخواین اصلا حوصله مهمونی رفتن ندارم چون از شانس درخشان من هیچ دختر هم سن و سالی تو فامیل نداریم و منم که از هم صحبتی با بزرگتر ها حوصلم سر میره مجبورم تو مهمونی ها بیکار بشینم.  اول رفتیم خونه عموم. مامان بزرگم هم اون جا بود. هنوز دو دقیقه نگذشته بود که سر و کله ی اقوام یکی یکی پیدا شد و تو خونه عمو صدا به صدا نمی رسید. منم فقط در حال گوش دادن به صحبت ها بودم. بیشتر فامیل و اونجا دیدیم. بعد رفتیم خونه یکی از عمه ها و بعد هم خونه خاله. فرداش باز با اجازتون تا ظهر خوابیدم. ( مسخره نکنین به خاطر خستگی عید دیدنی بود! ) عصر هم با مامان اینا رفتیم خیابون گردی و خرید تا ساعت ۹ شب. فکر کنم یه باک بنزین حیف و میل شد! جمعه هم با اجازتون ظهر بیدار شدم ( گفتم مسخره نکنین به خاطر خستگی خرید رفتن بود! ) اما دیگه از بیرون رفتن خبری نبود.  ما هم مثل بچه ی خوب نشستیم تلویزیون نگاه کردیم. اخراجی ها بعدش مرگ تدریجی یک رویا و بعد هم سریال بسیار زیبای یوسف پیامبر. این از تعطیلی ما. از امروز هم دانشگاه ها باز شده و دیگه بد بخت شدیم. 

 

*** 

 یه ایمیل برام اومده من که واقعا از خوندنش لذت بردم عینا اینجا براتون نوشتم امیدوارم که شما هم خوشتون بیاد : 

 

 

  

  

پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند که مهم ترین و آخرین آن ها 

 نظریه بی نهایت بودن ذرات بود , در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسوراینشتن تماس بگیرد بنابراین ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح کنید. پروفسور حسابی این ملاقات را چنین توصیف می کنند:

وقتی برای اولین باربا بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بی اندازه ساده , آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست , نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد

یکماه بعد وقتی دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند, به این ترتیب با پی گیری دستیار و ارسال نامه ای با امضا اینشتن، بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو، باامکانات لازم در اختیار من قرار دادند و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند , اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است , بسرعت آن را نزد رئیس آزمایشگاه بردم و مسئله را توضیح دادم , رئیس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است , گفتم اما با این روش امکان سواستفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است

بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخواستند , من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان کمی آرام تر شده، سپس به پای تخته رفتم شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیرالان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست

آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود من در نزد بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن از نظریه خودم دفاع می کردم و و مردی با این برجستگی من را استاد خود خطاب کرد و من بزرگترین درس زندگیم را نیز آنجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمندتری دارد همان اندازه متواضع، مودب و فروتن نیز هست . بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.

 

 منو درگیر خودت کن تا جهانم زیر و رو شه

تا سکوت هر شب من با هجومت روبرو شه

  بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو میرم

 منو درگیر خودت کن تا که آرامش بگیرم

 با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه

 هر شب حافظه ی من پر تصویر تو میشه

 با من غریبگی نکن با من که در گیر تو ام

چشماتو از من بر ندار من مات تصویر تو ام

 تو همین جایی همیشه با تو شب شکل یه رویاست

 آخرین نقطه ی دنیا تو جهان من همین جاست

تو همین جایی و هر روز من به تنهایی دچارم

منو نزدیک خودم کن تا تو رو یادم بیارم

 با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه

 هر شب حافظه ی من پر تصویر تو میشه

 با من غریبگی نکن با من که در گیر تو ام

چشماتو از من بر ندار من مات تصویر تو ام

من مات تصویر تو ام...

حرف و حرف و داستان!

بازم سلام

به خدا من آخر بدشانسیم دیروز یه ساعت نشستم تایپ کردم که آپ کنم حالا که میخوام کلید انتشار رو بزنم یهو زد و برق رفت! فقط می خواستم با یه مشت بزنم تو سر این کامی اما زود پشیمون شدم چون اصلا تقصیر از کامی نبود تقصیر از برق بود. دو ساعت برقمون رفت منم فقط حرص میخوردم که تمام نوشته هام پرید. حالا این وسط مامانم هم هی میگه از ساعت چن برق رفت؟ کی میاد؟ هفته قبل کی رفت؟ وااااااااااااااایی من نمیدونم چرا هر چی میشه تو خونه میخوان جوابشونو از من بگیرن! شدم مثل این کتاب های مرجع. به خدا! مثلا خواهرم میگه فلان برنامه ساعت چند داره؟ میگم ساعت ۵. میگه چه شبکه ای؟ میگم ۳. بعد حالا از بدشانسی نمیذاره همین خواهرم بر میگرده به من میگه چرا این برنامه نذاشت؟ میگم من چه میدونم میگه نه دیگه تو باید بدونی میگم آخه مگه من رئیس تلویزیونم که باید بدونم این حالا یه نمونه ی خیلی کوچیکش بود. اون شب باز داره بهم میگه پارسال اول ماه رمضون تو چه تاریخی بود؟ میگم من یادم نیس صبحانه چی خوردم تو میخوایی تاریخ ماه رمضون پارسال و بهت بگم؟! حالا هی داره اصرار میکنه که تو رو خدا یه ذره فکر کن یادت میاد! من نمیدونم در مورد نقش من تو خونه چه فکری میکنن! خلاصه من شدیدا تحت فشار قرار گرفتم که ناشی از عدم درک صحیح نقش من تو خونه هست! خدایا هم اکنون ما را بکش!!! اصلا بی خیال گفتم از این به بعد همش اطلاعات غلط بدم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قطاری به مقصد خدا

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کیست که با ما سفر کند ؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .
از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زیرا سبکی قانون راه خداست
.
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت :‌اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند . اما اینجا ایستگاه آخرین نیست
.
مسافرانی که پیاده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند
.
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همین بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد
.
و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید ٬ دیگر نه قطاری بود و نه مسافری.

نوشته ی عرفان نظر آهاری

   1      2      3      4      5      6      7      8    >>