پروردگارا!
به طلوع خورشید بخشایشت امید بسیار داریم و هر سپیده دم با ترنم عاشقانه ی یا ارحم الراحمین از تو می خواهیم که وجود بی قرارمان را به آرامش شکیبایان نماز گزارت برسانی. همان ساحل قرار که صاحبدلان مهر جویت با آسودگی خاطر و بی دغدغه ی وسوسه های روزگار ، تو را تسبیح می گویند تا به خشنودی نگاهت اجابتشان فرمایی.
***
سلام
نمیدونم چرا یه مدتیه اینجوری شدم. دست به هر کاری می خوام بزنم نمیشه. مثلا کلی خرید دارم اما نمیشه. آخه نمیتونم اولویت بندیشون کنم. دوست دارم همه رو یهو با هم بخرم اما خیلی گرون میشه! اینه که از خیرش گذشتم. می خوام برم حساب باز کنم اما اونم نمیشه. چون یه قسمت پولم تو یه بانک دیگه هست اما بابام میگه اونو فعلا دست نزن بذار باشه. حالا یه وقت فکر نکنید من مایه دارما نه بابا از این خبرا نیست. می خوام از این کارت های اعتباری داشته باشم واسه همین دوست دارم برم حساب باز کنم همین. خلاصه اینم که نمیشه. و کلی موارد مشابه دیگه که هیچ کدوم نمیشه. به خاطر همین یه جوری شدم. حس میکنم بین زمین و آسمون معلقم! دعا کنید زودتر از این حالت در بیام. یا بیفتم زمین یا برم آسمون!!!
راستی من از این به بعد وقتی آپ کردم خبر نمیدم. معمولا هفته ای یه بار حالا یکی دو روز اینورتر یا اونور تر آپ میکنم. هر کی خواست بیاد. قدمتون رو چشم.
***
حرف آخر :
بدانید که نیاز های مردم به سوی شما از نعمت های خداوند است.
امام حسین (علیه السلام)
نوشته شده در ساعت
( مسخره نکنید شبش چون مهمون برامون اومده بود تا ساعت سه بیدار بودیم. ) ناهار خوردیم و بعد هم نوه ها ( منظورم نوه های مامان و بابامه نه خودم!!!
اول رفتیم خونه عموم. مامان بزرگم هم اون جا بود. هنوز دو دقیقه نگذشته بود که سر و کله ی اقوام یکی یکی پیدا شد و تو خونه عمو صدا به صدا نمی رسید. منم فقط در حال گوش دادن به صحبت ها بودم. بیشتر فامیل و اونجا دیدیم. بعد رفتیم خونه یکی از عمه ها و بعد هم خونه خاله. فرداش باز با اجازتون تا ظهر خوابیدم. ( مسخره نکنین به خاطر خستگی عید دیدنی بود! ) عصر هم با مامان اینا رفتیم خیابون گردی و خرید تا ساعت ۹ شب. فکر کنم یه باک بنزین حیف و میل شد! جمعه هم با اجازتون ظهر بیدار شدم ( گفتم مسخره نکنین به خاطر خستگی خرید رفتن بود! ) اما دیگه از بیرون رفتن خبری نبود. ما هم مثل بچه ی خوب نشستیم تلویزیون نگاه کردیم. اخراجی ها بعدش مرگ تدریجی یک رویا و بعد هم سریال بسیار زیبای یوسف پیامبر. این از تعطیلی ما. از امروز هم دانشگاه ها باز شده و دیگه بد بخت شدیم.
دو ساعت برقمون رفت منم فقط حرص میخوردم که تمام نوشته هام پرید. حالا این وسط مامانم هم هی میگه از ساعت چن برق رفت؟ کی میاد؟ هفته قبل کی رفت؟ وااااااااااااااایی
من نمیدونم چرا هر چی میشه تو خونه میخوان جوابشونو از من بگیرن! شدم مثل این کتاب های مرجع. به خدا! مثلا خواهرم میگه فلان برنامه ساعت چند داره؟ میگم ساعت ۵. میگه چه شبکه ای؟ میگم ۳. بعد حالا از بدشانسی نمیذاره همین خواهرم بر میگرده به من میگه چرا این برنامه نذاشت؟ میگم من چه میدونم میگه نه دیگه تو باید بدونی میگم آخه مگه من رئیس تلویزیونم که باید بدونم این حالا یه نمونه ی خیلی کوچیکش بود. اون شب باز داره بهم میگه پارسال اول ماه رمضون تو چه تاریخی بود؟
میگم من یادم نیس صبحانه چی خوردم تو میخوایی تاریخ ماه رمضون پارسال و بهت بگم؟! حالا هی داره اصرار میکنه که تو رو خدا یه ذره فکر کن یادت میاد! من نمیدونم در مورد نقش من تو خونه چه فکری میکنن! خلاصه من شدیدا تحت فشار قرار گرفتم که ناشی از عدم درک صحیح نقش من تو خونه هست! خدایا هم اکنون ما را بکش!!! اصلا بی خیال گفتم از این به بعد همش اطلاعات غلط بدم! 
