ترتیل کامل قرآن ترتیل کامل قرآن
ترتیل کامل قرآن کریم
با صدای استاد شهریار پرهیزگار
معافیت از خدمت سربازی
هم کار یاد بگیرید، هم حقوق بگیرید و هم از خدمت سربازی معاف شوید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

پروردگارا! 

به طلوع خورشید بخشایشت امید بسیار داریم و هر سپیده دم با ترنم عاشقانه ی یا ارحم الراحمین از تو می خواهیم که وجود بی قرارمان را به آرامش شکیبایان نماز گزارت برسانی. همان ساحل قرار که صاحبدلان مهر جویت با آسودگی خاطر و بی دغدغه ی وسوسه های روزگار ، تو را تسبیح می گویند تا به خشنودی نگاهت اجابتشان فرمایی.  

 

***  

 

سلام

نمیدونم چرا یه مدتیه اینجوری شدم. دست به هر کاری می خوام بزنم نمیشه. مثلا کلی خرید دارم اما نمیشه. آخه نمیتونم اولویت بندیشون کنم. دوست دارم همه رو یهو با هم بخرم اما خیلی گرون میشه! اینه که از خیرش گذشتم. می خوام برم حساب باز کنم اما اونم نمیشه. چون یه قسمت پولم تو یه بانک دیگه هست اما بابام میگه اونو فعلا دست نزن بذار باشه. حالا یه وقت فکر نکنید من مایه دارما نه بابا از این خبرا نیست. می خوام از این کارت های اعتباری داشته باشم واسه همین دوست دارم برم حساب باز کنم همین. خلاصه اینم که نمیشه. و کلی موارد مشابه دیگه که هیچ کدوم نمیشه. به خاطر همین یه جوری شدم. حس میکنم بین زمین و آسمون معلقم! دعا کنید زودتر از این حالت در بیام. یا بیفتم زمین یا برم آسمون!!!  

راستی من از این به بعد وقتی آپ کردم خبر نمیدم. معمولا هفته ای یه بار حالا یکی دو روز اینورتر یا اونور تر آپ میکنم. هر کی خواست بیاد. قدمتون رو چشم.

 

*** 

 

حرف آخر : 

بدانید که نیاز های مردم به سوی شما از نعمت های خداوند است. 

امام حسین (علیه السلام) 

به عبارتی سفر نامه!

سلام!

چند وقت پیش یه سفر داشتیم به شیراز. از اونجایی که من همیشه آرزو داشتم تخت جمشید رو ببینم کلی اصرار کردم( البته کلی که نه فقط دو بار گفتم!) تا مامان و بابا راضی شدن بریم. خلاصه راه افتادیم. تقریبا سه ربع بعد رسیدیم. من خیلی هیجان داشتم. مامان بابا قبلا اومده بودن اما زمانی بوده که من هنوز وجود خارجی نداشتم!  

  خیلی عکس گرفتم اما کیفیت عکس ها اون طور که می خواستم نشد چون با موبایل گرفتم. من چند تا از این عکس ها رو براتون می ذارم اگه کیفیت نداشت ببخشید اما به هر حال دیدنشون لذت بخشه!  

 

  

  

وقتی داشتم این عکسو می گرفتم پشت سرم یه ده پونزده نفری از توریست ها ایستاده بودن و راهنماشون داشت براشون در مورد این بنا توضیح میداد : 

 

  

 

  

 

 

 

 

دو سه تا عکس دیگه هم هست که تو پست های بعد می ذارم چون خیلی دیر آپلود میشه. 

 

*** 

حرف آخر : 

فرقی نمی کند گودال آبی باشی یا دریایی بیکران ، زلال که باشی آسمان در توست!

 

دو روز مانده به آخر دنیا

دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد و آشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .
داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد . آسمان و زمین را به هم ریخت ، خدا سکوت کرد . جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد . به پر و پای فرشته و انسان پیچید ، خدا سکوت کرد . کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد .دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت : «عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست­دادی،تنها یک روز دیگر باقی­است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن . »

لا به لای هق هقش گفت: « اما با یک روز ! با یک روز چه کار می توان کرد !؟ »

خدا گفت : « آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید .» و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : « حالا برو و زندگی کن .»

او مات و مبهوت، به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید . اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد . قدری ایستاد... بعد با خودش گفت :وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد . بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم .

آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند بال بزند ، می تواند پا روی خورشید بگذارد ، می تواند...

او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما ... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید . روی چمن خوابید . کفش دوزکی را تماشا کرد .

سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد .

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : « امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود ! »  

نوشته ای از : عرفان نظر آهاری 

 

*** 

یه سری عکس میخوام براتون بذارم اگه لطف کنید یه سایت آپلود عکس به من معرفی کنید ممنون میشم. در ضمن اگه کسی اطلاعاتی راجع به گوشی n73 داره (قیمت و معایب و ...) به من بگه. اگه گوشی نوکیا مدل خوب سراغ دارین هم بگین که همه امکانات داشته باشه اما قیمتش زیر 200 باشه!

حول حالنا الی احسن الحال

سلام 

نمیدونم چی بگم! فقط خواستم پیشاپیش عید نوروز رو بهتون تبریک بگم. امیدوارم سالی پر از شادی و موفقیت و سلامتی رو داشته باشید. از همتون میخوام لحظه ی تحویل سال به فکر اونایی باشین که محتاج به دعای ما هستن... تمام مریض هایی که چقدر دلشون می خواست سالم بودن و عید رو در کنار خانوادشون جشن میگرفتن... تا می تونید دعاشون کنید...  

ماندن یا نماندن ، مسئله این است!

اول یه سلام طولانی واسه خاطر این مدتی که نبودم پس : ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام به همه ی شما! دقیقا ۵ ماهه که هیچ پست جدیدی نداشتم هیچ دلیل خاصی هم نداشت شاید اولش به خاطر کمبود وقت و درگیر بودن با درسها بود اما بعدش دیگه هیچ حسی واسه نوشتن نداشتم. تصمیم جدی هم داشتم که وبلاگمو حذف کنم اما دوست جونم گفت اگه اصلا هم دیگه قصد نوشتن نداری وبلاگتو حذف نکن پشیمون میشی! منم مثل یه بچه مثبت به حرفش گوش دادم. و واقعا خوب شد چون امروز دوباره دلم هوای نوشتن کرد... اما بازم معلوم نیست که بخوام بمونم یا باز برم... تاببینم چی میشه حوصلم میاد سر جاش یا نه!

  ***

  مثل همیشه یه داستان کوتاه اما قابل تأمل : 

 

نجار 

نجار پیری بود که می خواست باز نشسته شود. او به کار فرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار خانواده اش لذت ببرد. کارفرما از این که دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند ناراحت شد. او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار تنها یک خانه ی دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد. اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی به ساختن خانه ادامه داد. وقتی کار به پایان رسید کار فرما برای وارسی خانه آمد. او کلید خانه را به نجار داد و گفت : این خانه متعلق به توست این هدیه ایست از طرف من به تو! نجار یکه خورد مایه تأسف بود! اگر می دانست که خانه ای برای خودش می سازد ، حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد... 

  

***  

کم کم عید هم داره از راه میرسه و همه ی خونه ها پر شده از بوی بهار. امیدوارم سال خوبی رو در پیش داشته باشیم. سالی پر از شادمانی و موفقیت!