<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[دهکده ی رؤیا]]></title>
		<link>http://dehkadeyeroya.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://dehkadeyeroya.blogsky.com/1387/06/03/post-134/</link>
					<description><![CDATA[<p></p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 24 Aug 2008 13:50:36 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://dehkadeyeroya.blogsky.com/1387/06/03/post-134/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[من اومدم...]]></title>
					<link>http://dehkadeyeroya.blogsky.com/1387/06/01/post-133/</link>
					<description><![CDATA[<p><font color="#cc0066">وااااااااااااااااایی!!! چند روزه که من اینجا رو بروز نکردم؟ چه زود گذشته!! اصلا فکر نمیکردم آخرین بار ۱۰ مرداد اومدم. فکر میکردم تاریخ آپ کردنم ۲۷ مرداده!!! شرمنده... باورتون نمیشه تو این مدت فرصت نداشتم بیام بروز کنم تازه حسش هم اصلا نبود نمیدونم چرا؟ یه بار خواستم آپ کنم که یه سفر خیلی کوتاه و غیر منتظره واسم پیش اومد. وقتی برگشتیم دو روز بعدش مهمون برامون اومد البته غریبه نبودن خواهرم اینا بودن که تو تعطیلی نیمه شعبان اومده بودن دیدنمون. دو سه روزی موندن. که باز هم باعث شد نتونم بیام! بعدش باز خواستم آپ کنم که کارتم تموم شد و تا کارت خریدم یه چند روزی طول کشید! (چقدر من ریلکسم!) خلاصه خستتون نکنم اینگونه بود که ما نتوانستیم ۲۰ روز!!!!! وبلاگمان را بروز کنیم. سابقه نداشته من ۲۰ روز نیام خودمم تعجب کردم! حالا که اومدم.</font></p><p><font color="#cc0066">&nbsp;راستی یه مناسبت هم هست که ییهو! به ذهنم رسید. چند روز دیگه یعنی ۵ شهریور تولد وبلاگمه! تولد دو سالگیشه! نازی! داره میره تو سه سال!!! یه سوال ازتون دارم تو این دو سالی که با وبلاگ من آشنا شدین چه تصوری از من دارین؟ خیلی برام جالبه که بدونم. ذهنیتی که از من دارین چیه؟ دوست دارم بدون اغراق و تعارف بهم بگین. حتما برام بنویسین.</font></p><p></p><p></p><p align="center"><img hspace="0" src="http://www.savitzky.com/photos/florida2000/12-28-00/12_28_00-lit_birthday_cake.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p></p><p></p><p align="center"><font color="#cc0066"><strong>***</strong></font></p><p><font color="#cc0066">یه داستان جالب براتون مینویسم :</font></p><p align="center"><font color="#cc0066">۴ تا دانشجو که دوشنبه امتحان ۱۰۰ نمره ای&nbsp;مهمی رو داشتن روز جمعه میرن مسافرت. قرار هم می ذارن که&nbsp;واسه امتحان خودشون رو برسونن. اما شرایطی پیش میاد که نمیتونن سر جلسه حاضر بشن.&nbsp;پس تصمیم میگیرن که سر و ته قضیه رو با یه دروغ هم بیارن تا استاد حاضر شه ازشون امتحان بگیره. فردای روز امتحان میرن پیش استاد و با حالتی مظلومانه&nbsp;دلیل نرسیدن به امتحان رو پنچری بد موقع&nbsp;یکی از چرخ های ماشین عنوان میکنن. استاد هم قبول میکنه که از این ۴ دانشجو امتحان بگیره ولی&nbsp;با این شرط که هر کدوم از اون ها تو یه کلاس جدا&nbsp;امتحان بدن. دانشجوها هم قبول میکنن&nbsp;اما پیش خودشون میگن که چه امتحان سختیه که هر کدوممون باید تو یه کلاس باشیم؟ به هر حال آماده میشن واسه امتحان. برگه ها رو تحویل میگیرن و مشغول میشن. سوال اول که خیلی راحت بوده و ۵ نمره داشته. اما سوال دوم یه سوال ۹۵ نمره ای بوده که قبولی هر کدوم از اونها مشروط به جواب دادن به اون سوال بود. سوالی بسیار راحت و در عین حال خیلی مشکل!!!&nbsp;فکر میکنید سوال دوم چی بود؟</font></p><p align="center"><font color="#cc0066">&nbsp;</font></p><p align="center"><font color="#cc0066">کدام یک از چرخ های ماشین پنچر شده بود؟!!!</font></p><p align="center"></p><p align="center"><font color="#cc0066"><strong>***</strong></font></p><p align="center"></p><p align="center"><font color="#cc0066">چه استاد بدجنسی داشتن&nbsp;حال همشون و گرفته!</font></p><p align="center"></p><p align="center"><font color="#cc0066">خیلی حرف زدم&nbsp;برم دیگه... این دفعه زود تر میام آپ میکنم.</font></p><p align="center"></p><p align="center"><font color="#cc0066">تا درودی دیگر ، بدرود!</font>&nbsp;&nbsp;&nbsp;</p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 22 Aug 2008 21:27:06 GMT</pubDate>
					<comments>http://dehkadeyeroya.blogsky.com/Comments.bs?PostID=133</comments>
          <guid>http://dehkadeyeroya.blogsky.com/1387/06/01/post-133/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[زنگ موبایل]]></title>
					<link>http://dehkadeyeroya.blogsky.com/1387/05/10/post-126/</link>
					<description><![CDATA[<p align="center"><img hspace="0" src="http://i4.tinypic.com/zyiw61.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p align="center"></p><p align="center"></p><p align="center"><font color="#666633">سه شنبه عصر رفته بودیم یه جای زیارتی. خوب از اسمش مشخصه که هر کی میاد اونجا واسه زیارت و نماز خوندن میاد. یعنی یه مکان مذهبی. داشتیم می اومدیم خونه که یهو یه صدای این چنینی با ولوم زیاد شنیدم : پس از آن غروب رفتن آخرین طلوع من باش...بله! ترانه ی طلوع با صدای معین! فکر می کنید از کجا اومد؟ اونم تو اونجا؟ خیلی سادست... صدای زنگ موبایل یکی از خانم ها بود! خیلی خندم گرفته بود... این مسخره بازی ها چیه؟ بر میدارن هر شعر و ترانه ای که می خوان واسه زنگ موبایلشون می ذارن... به خدا خیلی زشته... آدم باید یه زنگی رو واسه موبایلش انتخاب کنه که مناسب همه جا باشه عروسی ،&nbsp;عزاداری... چه میدونم همه جا دیگه... یا لا اقل تو جاهایی که زنگ موبایل مناسب اونجا نیس سایلنتش کنن... من رو زنگ موبایل خیلی دقت دارم صدای موبایل هر کی در میاد به زنگش دقت میکنم که ببینم واسه همه جا مناسبه؟ حالا یه چیزی فهمیدن که هر زنگی رو بخوان میتونن واسه موبایل بذارن دیگه رعایت نمیکنن که لا اقل آهنگ های آروم و سنگین بذارن نه یه آهنگی که... چی بگم والا؟ حالا چند تا خاطره از زنگ های موبایل تعریف میکنم بخندین!</font></p><p align="center"><font color="#666633">یه بار تو مطب دکتر بودیم. موبایل یه نفر زنگ زد. یک آهنگ بزن و بکوبی روش انداخته بود که اگه چشمامو می بستم حس می کردم دقیقا وسط مجلس عروسی نشستم!!! همه کسایی که تو مطب نشسته بودن ۴ چشمی به اون آقا نگاه میکردن! طرف هم زیر اون نگاه ها طاقت نیاورد بلند شد رفت بیرون!</font></p><p align="center"><font color="#666633">باز یه بار تو دانشگاه سر جلسه ی امتحان بودیم که موبایل یکی از مراقب ها زنگ زد. صدای عزاداری و سینه زنی روش انداخته بود! بچه های دانشگاه ما هم که خیلی خود نگه دار و از اونایی هستن که اصلا آبروی کسی رو جلوی جمع نمیبرن&nbsp;همه با هم زدن زیر خنده!!!</font></p><p align="center"><font color="#666633">یه بار هم من و دوس جونم رفته بودیم دفتر اسناد رسمی دنبال کارهای وام واسه دانشگاه منتظر نشسته بودیم تا کارمون تموم شه. دو نفر هم روبرومون نشسته بودن که موبایل یکیشون صداش در اومد. یه زنگ مسخره ای روش انداخته بود من که نتونستم جلوی خندمو بگیرم همین که صدای زنگو شنیدم یه نگاه به دوس جونم انداختم دیدم اونم در حال انفجاره زدیم زیر خنده!!! سرمونو انداختیم پایین تا طرف نبینه داریم میخندیم ولی فکر کنم فهمید چون یه نگاهی بهمون انداخت و رفت بیرون!!! خوب تقصیر ما چیه؟ زنگ های مسخره میریزن رو موبایل انتظار دارن مردم هم بهشون نخندن. این که نشد کار...عجب روزگاریه... خلاصه که ما با این زنگ های موبایل قصه ها داریم...</font></p><p align="center"><font color="#666633">حالا خودمونیم... زنگ موبایل شما چیه؟!!!</font></p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 31 Jul 2008 13:05:07 GMT</pubDate>
					<comments>http://dehkadeyeroya.blogsky.com/Comments.bs?PostID=126</comments>
          <guid>http://dehkadeyeroya.blogsky.com/1387/05/10/post-126/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[یه روز خوب]]></title>
					<link>http://dehkadeyeroya.blogsky.com/1387/05/06/post-119/</link>
					<description><![CDATA[<P align=center><FONT color=#3300cc>دیروز روز خیلی خوبی بود. اول از همه اینکه یه خبر خوش شنیدم که ما را بسی شادمان کرد! <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/03.gif">&nbsp;بعدش نزدیکای عصر یه کوچولو بارون اومد. اما همین یه ذره هم خیلی خوب بود. هوا آفتابی بود و من منتظر تشکیل رنگین کمون بودم ولی درست نشد. <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/12.gif">&nbsp;روز قبلش هم باز دور و ورای عصر هوا ابری شد و باد نسبتا تندی شروع به وزیدن کرد. رفتم تو حیاط تا ببینم چه خبره که دیدم وایی وایی وایی&nbsp;هوا پر از گرد و خاک و تمام حیاط پوشیده از برگ شده! <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/08.gif">&nbsp;نفس که می کشیدم بوی خاک و حس می کردم. بادی که می اومد گرم نبود شاید هم یه ذره خنک بود. هوا بوی نم گرفته بود. بابام میگفت احتمالا یه جایی این اطراف بارون اومده. یکی دو ساعت بعد که هوا آروم شده بود وقتی رفتم تو حیاط با این که هیچ بادی نمی وزید اما هوا خنک شده بود و از اون داغی در اومده بود. تو شهر ما تابستونا همیشه این برنامه ها هست و تا شهریور هم ادامه داره. من خیلی از این هوا خوشم میاد. دوس دارم تو این هوا برم بیرون. دیروز عصر یه ساعتی بعد از اون بارونی که اومد با مامان و خواهرم رفتیم بیرون. اول مامانم خرید هاشو کرد بعد هم رفتیم یه چرخی تو خیابونا بزنیم.&nbsp;یه آیس پک هم نصیبمون شد!!! <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/19.gif">&nbsp;من عاشق این بستنی شدم. مخصوصا این یکی دو هفته. این روزها هر وقت میریم بیرون محاله من آیس پک نخورم. مامانم زیاد خوشش نمیاد وقتی میبینه من باچه شوقی میخورم بهم میگه تو انگارتا حالا تو عمرت هیچی نخوردی!!! <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/25.gif">&nbsp;خوب چیکار کنم دوست دارم دیگه... تازه با دوست جونم قرار گذاشتیم هفته ای یک بار بریم آیس پک بخوریم!!! <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/19.gif">&nbsp;همین جور که تو خیابون دور میزدیم آسمونم رعد و برق میزد اما ما فقط برقشو میدیدیم و از صداش خبری نبود چون تو ماشین بودیم نمی شنیدیم.خلاصه بعد کلی خوش گذرانی برگشتیم خونه. ده دقیقه بعدش برقمون رفت.&nbsp;فکر کنم به خاطر باد و بارون بود. رفتیم تو حیاط نشستیم. باد خیلی خنکی می اومد رعد و برق هم میزد طوری که تمام حیاط روشن میشد منم تو این اوضاع داشتم نماز میخوندم. یکی دو بار نزدیک بود به خاطر رعد و برق نمازمو قطع کنم آخه من وقتی رعد و برق تند میزنه یه ذره میترسم. طولی نکشید که برق اومد. ولی همین یه ذره بارون هوا رو حسابی خنک کرده هااا<FONT face="Times New Roman">....</FONT></FONT></P>
<P align=center><FONT color=#3300cc><FONT face="Times New Roman">***</P></FONT></FONT>
<P align=center><FONT color=#3300cc>اینم چند تا عکس از آسمون دیروز بلافاصله بعد از تموم شدن بارون ببخشید اگه کیفیت نداره<FONT face="Times New Roman">... </FONT></FONT></P>
<P align=center><FONT face="Times New Roman" color=#3300cc></FONT>&nbsp;</P>
<P align=center><FONT face="Times New Roman" color=#3300cc><IMG alt="" hspace=0 src="http://i35.tinypic.com/124k2lv.jpg" align=baseline border=0></FONT></P>
<P align=center><FONT face="Times New Roman" color=#3300cc></FONT>&nbsp;</P>
<P align=center><FONT face="Times New Roman" color=#3300cc></FONT>&nbsp;</P>
<P align=center><FONT face="Times New Roman"><IMG alt="" hspace=0 src="http://i33.tinypic.com/352i004.jpg" align=baseline border=0></FONT></P>
<P align=center><FONT face="Times New Roman"></FONT>&nbsp;</P>
<P align=center><FONT face="Times New Roman"></FONT>&nbsp;</P>
<P align=center><FONT face="Times New Roman"><IMG alt="" hspace=0 src="http://i33.tinypic.com/1j9poh.jpg" align=baseline border=0></FONT></P>
<P align=center><FONT face="Times New Roman"></FONT>&nbsp;</P>
<P align=center>&nbsp;</P>
<P align=center><FONT face="Times New Roman"><IMG alt="" hspace=0 src="http://i33.tinypic.com/33vn5au.jpg" align=baseline border=0></P></FONT><FONT face=Arial size=2></FONT>]]></description>
					<pubDate>Sun, 27 Jul 2008 11:52:38 GMT</pubDate>
					<comments>http://dehkadeyeroya.blogsky.com/Comments.bs?PostID=119</comments>
          <guid>http://dehkadeyeroya.blogsky.com/1387/05/06/post-119/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[ضد حال]]></title>
					<link>http://dehkadeyeroya.blogsky.com/1387/05/02/post-113/</link>
					<description><![CDATA[<P align=center><FONT color=#cc0000>دیروز تو شرایط بدی بودم. کولرمون خراب شده بود و از صبح که از خواب بیدار شدم بدبختانه فقط با پنکه سر کردیم و از گرما در حال مهاجرت به اون دنیا بودیم! متاسفانه یکی دیگه کولرمون توی اتاقیه که اون اتاق نسبت به سایر جاهای خونه در جای کاملا پرتی قرار داره و اگه می رفتیم تو اون اتاق دیگه به هیچ وسیله رفاهی و سرگرمی مثل تلویزیون ، کامپیوتر دسترسی نداشتیم و از آشپزخونه هم دور می شدیم. بنابراین گرما رو به جون خریدیم و تحمل کردیم و دم نزدیم! در این اوضاع آب خونه هم قطع بود یعنی قطع قطع که نه اما خیلی&nbsp;کم فشار بود. باز هم هیچ شکایتی نکردیم. منم توی این گرما رفتم سراغ اینترنت و هفت هشت تایی آهنگ دانلود کردم. آلبوم جدید سیاوش قمیشی ، یه آهنگ از محسن یگانه ،&nbsp;یکی هم از حمید عسکری رو دانلود کردم. از آهنگ پرنده مهاجر سیاوش قمیشی خیلی خوشم اومد. آرومه و به آدم آرامش میده. من فقط واسه ۳ &nbsp; چیز از اینترنت استفاده میکنم یکی دانلود آهنگ و بازی و هر چیز به درد بخور واسه موبایل ، یکی رفتن تو سایت دانشگاه و یکی دیگه هم همین وبلاگ نویسیه. توی این سه مورد شوقی که واسه دانلود آهنگ های مورد علاقه ام دارم از همش بیشتره! خوب دیگه هر کی علاقه ای داره. </FONT></P>
<P align=center><FONT color=#cc0000>سه شنبه ها رو خیلی دوست دارم چون سریال مورد علاقه ام داره. مرگ تدریجی یک رویا رو خیلی دوست دارم این قشنگترین سریالیه که در حال حاضر داره پخش میشه اما از شانس بسیار بسیار خوب من دیشب نیم ساعت مونده به به شروع این سریال برق رفت! به خدا خیلی ضد حال بود اما نمیشد کاریش کرد دیگه. وقتی برق اومد که ۱ دقیقه به پایان سریال مونده بود! حالا امروز اگه دوباره برق قطع نشه تکرارشو نگاه میکنم. دعا کنید برق نره...</FONT></P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 23 Jul 2008 13:16:21 GMT</pubDate>
					<comments>http://dehkadeyeroya.blogsky.com/Comments.bs?PostID=113</comments>
          <guid>http://dehkadeyeroya.blogsky.com/1387/05/02/post-113/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
