
سه شنبه عصر رفته بودیم یه جای زیارتی. خوب از اسمش مشخصه که هر کی میاد اونجا واسه زیارت و نماز خوندن میاد. یعنی یه مکان مذهبی. داشتیم می اومدیم خونه که یهو یه صدای این چنینی با ولوم زیاد شنیدم : پس از آن غروب رفتن آخرین طلوع من باش...بله! ترانه ی طلوع با صدای معین! فکر می کنید از کجا اومد؟ اونم تو اونجا؟ خیلی سادست... صدای زنگ موبایل یکی از خانم ها بود! خیلی خندم گرفته بود... این مسخره بازی ها چیه؟ بر میدارن هر شعر و ترانه ای که می خوان واسه زنگ موبایلشون می ذارن... به خدا خیلی زشته... آدم باید یه زنگی رو واسه موبایلش انتخاب کنه که مناسب همه جا باشه عروسی ، عزاداری... چه میدونم همه جا دیگه... یا لا اقل تو جاهایی که زنگ موبایل مناسب اونجا نیس سایلنتش کنن... من رو زنگ موبایل خیلی دقت دارم صدای موبایل هر کی در میاد به زنگش دقت میکنم که ببینم واسه همه جا مناسبه؟ حالا یه چیزی فهمیدن که هر زنگی رو بخوان میتونن واسه موبایل بذارن دیگه رعایت نمیکنن که لا اقل آهنگ های آروم و سنگین بذارن نه یه آهنگی که... چی بگم والا؟ حالا چند تا خاطره از زنگ های موبایل تعریف میکنم بخندین!
یه بار تو مطب دکتر بودیم. موبایل یه نفر زنگ زد. یک آهنگ بزن و بکوبی روش انداخته بود که اگه چشمامو می بستم حس می کردم دقیقا وسط مجلس عروسی نشستم!!! همه کسایی که تو مطب نشسته بودن ۴ چشمی به اون آقا نگاه میکردن! طرف هم زیر اون نگاه ها طاقت نیاورد بلند شد رفت بیرون!
باز یه بار تو دانشگاه سر جلسه ی امتحان بودیم که موبایل یکی از مراقب ها زنگ زد. صدای عزاداری و سینه زنی روش انداخته بود! بچه های دانشگاه ما هم که خیلی خود نگه دار و از اونایی هستن که اصلا آبروی کسی رو جلوی جمع نمیبرن همه با هم زدن زیر خنده!!!
یه بار هم من و دوس جونم رفته بودیم دفتر اسناد رسمی دنبال کارهای وام واسه دانشگاه منتظر نشسته بودیم تا کارمون تموم شه. دو نفر هم روبرومون نشسته بودن که موبایل یکیشون صداش در اومد. یه زنگ مسخره ای روش انداخته بود من که نتونستم جلوی خندمو بگیرم همین که صدای زنگو شنیدم یه نگاه به دوس جونم انداختم دیدم اونم در حال انفجاره زدیم زیر خنده!!! سرمونو انداختیم پایین تا طرف نبینه داریم میخندیم ولی فکر کنم فهمید چون یه نگاهی بهمون انداخت و رفت بیرون!!! خوب تقصیر ما چیه؟ زنگ های مسخره میریزن رو موبایل انتظار دارن مردم هم بهشون نخندن. این که نشد کار...عجب روزگاریه... خلاصه که ما با این زنگ های موبایل قصه ها داریم...
حالا خودمونیم... زنگ موبایل شما چیه؟!!!



نوشته شده در ساعت
بعدش نزدیکای عصر یه کوچولو بارون اومد. اما همین یه ذره هم خیلی خوب بود. هوا آفتابی بود و من منتظر تشکیل رنگین کمون بودم ولی درست نشد.
روز قبلش هم باز دور و ورای عصر هوا ابری شد و باد نسبتا تندی شروع به وزیدن کرد. رفتم تو حیاط تا ببینم چه خبره که دیدم وایی وایی وایی هوا پر از گرد و خاک و تمام حیاط پوشیده از برگ شده!
نفس که می کشیدم بوی خاک و حس می کردم. بادی که می اومد گرم نبود شاید هم یه ذره خنک بود. هوا بوی نم گرفته بود. بابام میگفت احتمالا یه جایی این اطراف بارون اومده. یکی دو ساعت بعد که هوا آروم شده بود وقتی رفتم تو حیاط با این که هیچ بادی نمی وزید اما هوا خنک شده بود و از اون داغی در اومده بود. تو شهر ما تابستونا همیشه این برنامه ها هست و تا شهریور هم ادامه داره. من خیلی از این هوا خوشم میاد. دوس دارم تو این هوا برم بیرون. دیروز عصر یه ساعتی بعد از اون بارونی که اومد با مامان و خواهرم رفتیم بیرون. اول مامانم خرید هاشو کرد بعد هم رفتیم یه چرخی تو خیابونا بزنیم. یه آیس پک هم نصیبمون شد!!!
من عاشق این بستنی شدم. مخصوصا این یکی دو هفته. این روزها هر وقت میریم بیرون محاله من آیس پک نخورم. مامانم زیاد خوشش نمیاد وقتی میبینه من باچه شوقی میخورم بهم میگه تو انگارتا حالا تو عمرت هیچی نخوردی!!!
خوب چیکار کنم دوست دارم دیگه... تازه با دوست جونم قرار گذاشتیم هفته ای یک بار بریم آیس پک بخوریم!!! 



