سلام
خوبین؟ خوش میگذره؟ خوب خدا رو شکر...
اول میخواستم یه داستان واسه این پست بذارم اما بعد دیدم دیگه وقت نمیشه تا آخر امسال وبلاگمو بروز کنم منم تصمیم گرفتم این پست بشه آخرین پست امسال و حرفهای عیدانه! رو الآن بزنم. گفتم عید ، یاد گرفتاری هام افتادم! من این روزا سرم خیلی شلوغه هیچ کاری نکردم. هنوز خونه تکونی رو هم شروع نکردیم.فقط تنها قسمت از خونه که پدیده ی خونه تکونی شاملش شده اتاق منه! بله دیگه زرنگی کردم و روز جمعه اتاقمو مرتب کردم. فقط گیر کارم کلاسامه که مجال حتی نفس کشیدن هم ازم گرفتن و چون تو خونه تکونی دست راست مامانم هستم!!! یه ذره تو کارمون گره افتاده و هی به مامانم امروز و فردا میکنم. حالا بهش قول دادم فردا که تعطیله همه کار ها رو بکنم! ایشالا که درست میشه...
امروز ۱۶ اسفنده و دقیقا ۱۳ روز دیگه تا سال جدید مونده چشم به هم بزنیم این چند روز هم میگذره... نزدیکای عید چه حال و هوای خوبی داره آدم و حسابی سر ذوق میاره درخت های خونمون همه بهار زدن خیلی نازه...
همین طور که اول گفتم این آخرین پست من تا آخر امساله و توی عید شاید نتونم بهتون سر بزنم چون به احتمال ۹۰٪ میریم مسافرت اگه عمری باقی بود وقتی برگشتم از خجالتتون در میام.
اینم یه شعر قشنگ که منو شدیدا میبره تو حال و هوای عید! چون وقتی اولین بار شنیدم یکی از همین روزها بود!(البته یه قسمت کوچیکشه)
من و بارون تو خیابون
داریم از فردا میخونیم
که دوباره نکنه ما
تنها بمونیم


عیدتون پیشاپیش مبارک!
تعطیلات خوش بگذره!!!



نوشته شده در ساعت
