خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود. از آن جایی که باید ساعات بسیاری را در انتظار می ماند کتابی خرید. البته بسته ای کلوچه هم با خود آورده بود. او روی صندلی دسته داری در قسمت ویژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه کند. در کنار او بسته ای کلوچه بود. مردی نیز نشسته بود که مجله اش را باز کرد و مشغول خواندن شد. وقتی او اولین کلوچه اش را برداشت مرد نیز کلوچه ای برداشت. در این هنگام احساس خشمی به او دست داد اما هیچ چیز نگفت. فقط با خود فکر کرد : عجب رویی دارد! اگر امروز از روی دنده ی چپ بلند شده بودم چنان نشانش می دادم که دیگر چنین جرئتی به خودش ندهد. هر بار که او کلوچه ای بر می داشت مرد نیز با کلوچه ای دیگر از خود پذیرایی می کرد. این عمل او را عصبانی تر می کرد اما نمی خواست از خود واکنشی نشان دهد. وقتی که فقط یک کلوچه باقی ماند با خود فکر کرد : حالا این مرد چه خواهد کرد؟ سپس مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نیمه ی آن را به او داد. بله؟ دیگر خیلی رویش را زیاد کرده است! تحمل او به سر آمده بود بنابراین کیف و کتابش را برداشت و به سمت سالن رفت. وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد و در نهایت تعجب دید که بسته ی کلوچه اش دست نخورده آنجاست! تازه یادش آمد که اصلا بسته ی کلوچه اش را از کیفش در نیاورده بود. خیلی از خودش خجالت کشید! متوجه شد که مرد کار زشتی نمی کرد و در واقع این مرد بود که بسته ی کلوچه اش را ـ بدون آن که خشمگین یا عصبانی یا دیوانه شود ـ با او تقسیم کرده بود!!!
![]() |
![]() |
![]() |
یکی بود یکی نبود. زیر این چرخ کبود ، یک جنگل بود ، سبز سبز ، با یک دنیا درخت و یک رودخونه. هر روز یک هیزم شکن راه می افتاد و می رفت به سراغ شاخ و برگ های پیر ، صدای تبرش برای همه آشنا و دوست داشتنی بود چون اون درخت هایی رو می انداخت که برای جنگل اضافی بود و میشد از وجودشون بهره گرفت. یک روزی از این روزها هیزم شکن صدایی از پشت سر شنید. برگشت. شیری بود. قبلا هم اون رو دیده بود. همیشه آروم از کنار هم رد می شدند اما اون روز شیر، اون شیر سابق نبود. خشم سر تا پای وجودش رو گرفته بود مغرورتر از همیشه...عصبانیت در صورتش فریاد میزد. هیزم شکن هیچ نگفت. شیر غرید و غرید. باز هم هیزم شکن آرام او را نگریست. سعی کرد که آرامش کند اما نتوانست. شیر هر لحظه با خشم بیشتری به سمت او گام بر میداشت. ناگهان جهشی کرد به سمت او... سرد و بی احساس ، گویی هیچ گاه این تبر به دست آشنا را ندیده است... غریبه غریب. هیزم شکن از جهش شیر بر زمین خورد تبرش بر صورت شیر اصابت کرد و... شیر با زخمی تازه روی صورتش رفت. هیزم شکن به کلبه اش باز گشت در حالی که در تمام مسیر چشمش به تیغه ی براق تبر بود. به فکر شیر شب ها را سپری می کرد و با یادش روزها راهی جنگل میشد.
زمانی گذشت...
روزی هیزم شکن ، تشنه بر لب آب رفت. شیر در آن سمت رودخانه بود و هیزم شکن در سمتی دیگر. لبخند روی صورتش نشست. اما شیر فقط او را نگریست. هیزم شکن کوتاه نیامد ، از میان آب گذر کرد تا به شیر رسید :
ـ چقدر دیر اومدی... خوشحالم جای زخمت دیگه وجود نداره... باز هم زیبایی
ـ ای هیزم شکن ، زخمی که بر صورتم نهادی رفت اما زخمی که بر دلم گذاشتی برای همیشه باقی خواهد ماند. و سپس بر قلبش دست نهاد و رفت.
هیزم شکن باز هم با جامه ای خیس به سمت دیگر رود خانه حرکت کرد. بی آنکه بداند دو چشم مغرور در پشت سبزه ها او را عاشقانه می نگرد و با صدای بی صدایی فریاد بر می آورد : نرو... بمان ای هیزم شکن.
هیزم شکن رفت. دیگر بانگ ضربه های تبرش را کسی نشنید. شاید که از آن جنگل برای همیشه رفت.
افسانه ها می گویند که او همان شب تبرش را شکست و بعد از شکستن تبرش وقتی که قطره ی اشکش روی خون شیر چکید ، خود نیز به شیر دیگری تبدیل شد ماده شیری که هر روز بر لب رودخانه می رفت و به آن سو نگاهی میکرد و باز می گشت. وقتی که او میرفت شیر نر از پشت درخت ها بیرون می آمد و از دور او را می نگریست. شیر نر فکرش را هم نمیکرد که به جز هیزم شکن بتواند عاشق موجود دیگری شود... اما ای کاش شیر می دانست زخمی که بر صورتش نشست نا خواسته و بنا بر خشم خودش بود... ای کاش که می دانست هیزم شکن از فریاد و خشمش ترسیده بود... ای کاش کسی بود تا به شیر میگفت این شیر ماده که عاشقانه انتظار دیدارش را می کشی همان هیزم شکنی است که روزی دوستش می داشتی!!!

منبع : تله تکست



نوشته شده در ساعت
