
خدایا...خیلی شرمندم...اینقدر که وقتی نماز میخونم خجالت می کشم...انگار همین دیروز بود که با اومدن ماه رمضون ، هم به خودم هم به تو قول دادم خوب باشم...قول دادم ایمانمو زیاد کنم...بدی نکنم...با همه خوب تا کنم...با خودم می گفتم این دفعه فرق می کنه ، این دفعه یه جور دیگه قول دادم! اما گذشت و گذشت...یک سال گذشت...اما باز هم مثل دفعه های قبل...حالا ، بعد از یک سال...دوباره ماه رمضون از راه رسیده...خدایا تو که از همین اولش منو شرمنده کردی...آره...چون بهم توفیق دادی...چون باز هم منو ، این بنده ی بد قولتو ، به مهمونی خودت دعوت کردی...بزرگواری از این بالاتر؟ خدایا...باز هم بهم فرصت دادی تا خودمو بسازم...اجازه ی عبادت ، تو عزیزترین ماه رو بهم دادی...نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم؟ خدایا...کمکم کن...به حق این ماه عزیز کمکم کن این بار بتونم به قولم عمل کنم...کمکم کن تا از بهترین مهمونات باشم...خدایا...دست های نیازمندمو فقط به درگاه تو دراز می کنم...خدایا فقط از تو می خوام...چون تو تنها کسی هستی که همیشه با منی و هیچ وقت پشتتو به من نمی کنی...خدایا فقط از تو می خوام...چون تو غرور منو جریحه دار نمی کنی و منو تحقیر نمی کنی...فقط از تو می خوام...چون تو هیچ وقت کارهایی که برام انجام دادی رو به رخم نمی کشی...
خدای خوب من...اگرچه حتی از حرف زدن با تو ، خجالت می کشم ، اما چون می دونم همیشه منتظرمی تا برگردم ، با تمام شرمندگی...با تمام رو سیاهی...بازم تو محراب عشقت به نماز می ایستم و عاشق تر از همیشه سرمو به آستان ملکوتیت می ذارم و تو دلم از تو می خوام کمکم کنی تا حق مهمونیتو خوب ادا کنم و بعد از تموم شدنش مثل سال های قبل ، یه دنیا حسرت برام نمونه...کمکم کن توی ماه رمضون طوری خودمو بسازم که اگه آخرین باری باشه که تو مهمونیت هستم ، کوله بارم از آذوقه ی این ماه پر باشه!




نوشته شده در ساعت
