جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دلنوشته ای با خدایم...

خدایا...خیلی شرمندم...اینقدر که وقتی نماز میخونم خجالت می کشم...انگار همین دیروز بود که با اومدن ماه رمضون ، هم به خودم هم به تو قول دادم خوب باشم...قول دادم ایمانمو زیاد کنم...بدی نکنم...با همه خوب تا کنم...با خودم می گفتم این دفعه فرق می کنه ، این دفعه یه جور دیگه قول دادم! اما گذشت و گذشت...یک سال گذشت...اما باز هم مثل دفعه های قبل...حالا ، بعد از یک سال...دوباره ماه رمضون از راه رسیده...خدایا تو که از همین اولش منو شرمنده کردی...آره...چون بهم توفیق دادی...چون باز هم منو ، این بنده ی بد قولتو ، به مهمونی خودت دعوت کردی...بزرگواری از این بالاتر؟ خدایا...باز هم بهم فرصت دادی تا خودمو بسازم...اجازه ی عبادت ، تو عزیزترین ماه رو بهم دادی...نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم؟ خدایا...کمکم کن...به حق این ماه عزیز کمکم کن این بار بتونم به قولم عمل کنم...کمکم کن تا از بهترین مهمونات باشم...خدایا...دست های نیازمندمو فقط به درگاه تو دراز می کنم...خدایا فقط از تو می خوام...چون تو تنها کسی هستی که همیشه با منی و هیچ وقت پشتتو به من نمی کنی...خدایا فقط از تو می خوام...چون تو غرور منو جریحه دار نمی کنی و منو تحقیر نمی کنی...فقط از تو می خوام...چون تو هیچ وقت کارهایی که برام انجام دادی رو به رخم نمی کشی...

خدای خوب من...اگرچه حتی از حرف زدن با تو ، خجالت می کشم ، اما چون می دونم همیشه منتظرمی تا برگردم ، با تمام شرمندگی...با تمام رو سیاهی...بازم تو محراب عشقت به نماز می ایستم و عاشق تر از همیشه سرمو به آستان ملکوتیت می ذارم و تو دلم از تو می خوام کمکم کنی تا حق مهمونیتو خوب ادا کنم و بعد از تموم شدنش مثل سال های قبل ، یه دنیا حسرت برام نمونه...کمکم کن توی ماه رمضون طوری خودمو بسازم که اگه آخرین باری باشه که تو مهمونیت هستم ، کوله بارم از آذوقه ی این ماه پر باشه!

به تو مدیونم همیشه...

به تو مدیونم همیشه

مگه میشه بی تو باشم

از شبی که رو برومه

چه جوری بی تو رها شم

به تو مدیونم همیشه

مثل شب به صبح فردا

مثل موج سرد و تنها

به نگاه ناز دریا

به تو مدیونم همیشه

من خسته من ویرون

مثل خاک سرد و تشنه

به نوازش های بارون

به تو میرسم دوباره

زیر رگبار ستاره

وقتی بارون نگاهت 

رو حریر شب می باره

اگه پایانی نباشی

واسه بغض و خستگی هام

چه جوری برگردم از این

جاده های بی سر انجام

تو خدای عاشقایی

به تو مدیونم همیشه

وقتی اسمتو میارم

نبض لحظه تازه میشه

به تو مدیونم همیشه

من خسته من ویرون

مثل خاک سرد و تشنه

به نوازش های بارون

به تو میرسم دوباره

زیر رگبار ستاره

وقتی بارون نگاهت 

رو حریر شب می باره

به تو می رسم دوباره...

روی درخت توت بزرگ وسط باغ ، هر سال تعداد زیادی شب پره و پروانه تخم ریزی می کردند. کرم های کوچک وقتی از تخم خارج می شدند ، از برگ های تازه ی درخت توت می خوردند و بزرگ می شدند و بعد از مدتی هزاران پروانه در روز و هزاران شب پره در شب از درخت توت پر می کشیدند و می رفتند. یکی از آن سال ها ، پروانه و شب پره ای در کنار هم تخم ریزی کردند و کرم های آن ها با هم از تخم خارج شدند. دو کرم کوچک با یکدیگر دوستان خوبی بودند. آن ها هر روز هنگام خوردن برگ های ترد و تازه ی توت با یکدیگر مسابقه می گذاشتند و هر روز بزرگ و بزرگتر می شدند.

دیگر زمان آن رسیده بود که هر کدام به دور خود پیله ببندند و به خواب کوتاه مدتی رفته و دوران رشد خود را سپری کنند. کرم ابریشم هر چه سعی کرد نتوانست پیله ای بتند. دوستش شاهد تلاش کرم ابریشم بود ولی کاری نمی توانست انجام دهد.

کرم ابریشم تا غروب آفتاب تلاش کرد وخسته نگاهی به دوستش کرد و گفت : من هیچ تاری برای تنیدن ندارم. کرم شب پره با مهربانی گفت : تو الآن خسته ای من اطمینان دارم که صبح فردا تار زیبایی خواهی تنید.

کرم ابریشم نگاهی به دور و برش انداخت  و دوستانش را دید که همگی در پیله های خود به خواب رفته بودند تا پس از مدتی به پروانه های زیبا تبدیل شوند. آهی کشید و چشم هایش را بست. کرم شب پره تا صبح هر چه تار داشت به دور کرم ابریشم تنید و صبح برای آخرین بار اولین اشعه ی خورشید را دید و برای همیشه چشم هایش را بست . در آخرین لحظات به این فکر می کرد که دوستش به پروانه ای زیبا تبدیل خواهد شد ولی او شب پره ای است با عمری کوتاه. 

منبع : مجله اتفاق نو 

تولد ، تولد ، تولد...

سلام

امروز اصلا قصد آپ کردن نداشتم اما یهو یادم اومد که تولد وبلاگمه چون که تولد یک سالگیشه با خودم گفتم اگه براش تولد نگیرم بی انصافیه آخه تولد یک سالگی رو حتما باید جشن گرفت!

پارسال پنجم شهریور هزار و سیصد و هشتاد و پنج ، یادمه شب بود که این وبلاگو ساختم پس تا تولد واقعیش یه ده ساعت دیگه می خواد ولی خوب مهم نیست...

توی این یه سال دوستای خیلی گلی پیدا کردم و از همشون تشکر میکنم که هوای منو داشتن و با نظراشون همیشه یاریم میکردن. واسه تک تک تون آرزوی سلامتی و شادمانی دارم!(راستی یه کمکی از همتون میخوام هر کی می خواد کمکم کنه بره پایین این دو تا عکس اون جا نوشتم.)

اینم کیک تولد بفرمایین میل کنید!

دهکده رویا تولدت مبارک!!!

***

کی یه برنامه داره که بتونه پسوند اون چیزهایی رو که دانلود میکنیم رو تغییر بده؟ آخه من چند تا آهنگ دانلود کردم که پسوندش wmv هست و رو موبایل اجرا نمیشه حالا می خوام پسوند اینا رو تغییر بدم و تبدیل به mp3 کنم.اما نمی دونم چه جوری؟ آها یه چیزم بگم این آهنگا تصویریه. هر کی می دونه کمکم کنه.ممنون!

***

یه تولد دیگه هم تو راهه که همتون انتظارشو میکشین! بله جشن میلاد حضرت مهدی (عج) که دو سه روز دیگست!!!

***

چه خوبه که این روزا مخصوصا شب نیمه شعبان همگی دستامونو به طرف آسمون بلند کنیم و واسه ظهور مهدی صاحب الزمان (عج) دعا کنیم...

یه بار از یکی (درست یادم نیست کی بود) شنیدم هر وقت به امام زمان (عج) سلام کنی جوابتو میده از اون به بعد هر وقت یادم باشه میگم : السلام علیک یا ابا صالح المهدی...

***

یه شعر خیلی قشنگ از مرحوم آغاسی که میدونم همتون با این شعر تو یه حال و هوای دیگه میرین :

خبر آمد...

خبر آمد خبری در راه است

سر خوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید شاید

پرده از چهره گشاید شاید

دست افشان پای کوبان می روم

بر در سلطان خوبان می روم

می روم بار دگر مستم کند

بی سر و بی پا و بی دستم کند

می روم کز خویشتن بیرون شوم

در پی لیلا رخی مجنون شوم

هر که نشناسد امام خویش را

بر که بسپارد زمام خویش را

با همه ی لحن خوش آوایی ام

در به در کوچه ی تنهایی ام

ای دو سه تا کوچه زما دور تر

نغمه ی تو از همه پر شور تر

کاش که این فاصله را کم کنی

محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ی ما می شدی

مایه ی آسایه ی ما می شدی

هر که به دیدار تو نایل شود

یک شبه حلال مسایل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد

سینه ی ما را عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت

شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه ی جان من است

نامه ی تو خط امان من است

ای نگهت خواستگه آفتاب

بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده بر انداز به چشم ترم

تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما

کی ، و کجا وعده ی دیدار ما

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد

به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم

تویی که نقطه ی عطفی به اوج آمینم

کدام گوشه ی مشعر ، کدام کنج منا

به شوق وصل تو در انتظار بنشینم

ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش

تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد

ببوسم خاک پاک جمکران را

تجلی خانه ی پیغمبران را

خبر آمد خبری در راه است

سر خوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید شاید...

پرده از چهره گشاید شاید...