خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
اینم از دوران کودکی من...!!!

سلام!

خوبید؟ خوشید؟ سلامتین؟ چه خبرا؟...دیشب داشتیم با مامانم یاد آوری خاطرات گذشته میکردیم  تا رسیدیم به وقتی که من کلاس اول بودم!  یاد دفتر مشقم که افتادم کلی خندیدیم!   آخه من بچه که بودم خیلی به نقاشی علاقه داشتم الآن هم علاقه دارما ولی اون موقع ها شدید تر بود. کلاس اول که بودم وقتی مشق واسه تو خونه بهمون میدادن من کلی خوشحال میشدم حالا بگین چرا؟ خودم بهتون میگم! چون به جای این که مشق بنویسم بیشتر نقاشی میکشیدم!   نفهمیدین؟ حالا توضیح میدم! یه نمونش این که میومدم به جای خط فاصله نقاشی میکشیدم! (چه حوصله ای!!!)  مثلا جوجه می کشیدم!!! (به جای خط فاصله!!!) اونم چه جوجه ای! به خود جوجه تنها هم قانع نبودم... یه جوجه ای میکشیدم که تو لونش نشسته!!! بعد هم با حوصله رنگش میکردم! دیگه دفتر مشق نبود که...دفتر نقاشی بود! حالا خوبه درختی که لونه جوجهه روش بود و نمی کشیدم! یادمه یه بار معلمم با مهربونی بهم گفت : دخترم تو دفتر مشقت کمتر نقاشی بکش باشه؟ منم گفتم : باشه!  اما کو گوش شنوا؟ فقط اومدم شکل و اندازه نقاشی رو عوض کردم! عجب رویی داشتما... بی خیال... بریم سراغ داستان امروز ، یه داستان خوشگل که خواهش میکنم بشینید یه ذره روش فکر کنید. اسم داستانو نمی دونم چی بذارم خودتون هر چی دوست داشتین بذارین...

***

مرد جوانی که از نگهداری پدر پیر و بیمارش خسته شده بود او را در کنار جاده ای رها کرد و تنهایش گذاشت. پیرمرد که نفس های آخر را می کشید قادر به هیچ حرکتی نبود. عابرانی که از جاده می گذشتند با دیدن پیرمرد نگاه خود را بر می گرداندند و از ترس مسری بودن بیماری او ، بی اعتنا از کنارش رد می شدند. تا این که یکی از رهگذران با دیدن پیرمرد ایستاد و پیرمرد را بلند کرد تا به او کمک کند و مداوایش کند. فرد دیگری که در حال عبور بود رو به رهگذر کرد و به او گفت : تو کار بیهوده ای می کنی زیرا این پیرمرد حالش خوب نمی شود و نفس های آخر را میکشد کمک تو به او بی فایده است... رهگذر در پاسخ گفت : من به این پیرمرد کمک نمی کنم من به خودم کمک می کنم اگر من بی اعتنا از کنار او رد شوم آن گاه با چه رویی سر به سوی آسمان بلند کنم و انتظار گفتگو ی خدایم را داشته باشم؟! نه...من به خودم کمک می کنم...به خودم... 

تا بعد...

دوستای گلم خواهش میکنم فقط تو این پست نظر بذارین چون بعضی دوستان نمیدونم چرا میرن تو پست های قبل نظر میذارن الان نظر ۲ نفر گم شده و من شرمندشون شدم.

سلام

امروز ۴ تا حرف دارم!!! :

۱ـ اگه اشکال نداشته باشه و دعوام نکنین میخوام جواب سوال قسمت د بازی رو بدم آخه این چند روز خیلی فکر کردم   و تازه به نتیجه رسیدم :

با در نظر گرفتن چهره "واقعیتون"  کدوم یکی از هنر پیشه ها رو برای بازی نقش انتخاب می کنید ؟!
اگه کاری به سن و سال نداشته باشیم ، من خانم زیبا بروفه   
رو مناسب ترین فرد میدونم!

***

۲ـ چند تا تشکر ویژه :  

یه تشکر ویژه از دوست جون گلم الهه ی باران   که دعوت منو قبول کرد و این بازی رو ادامه داد.

ممنون از وبلاگ : اصلا مهم نیست... که این بازی رو ادامه داد.

ممنون از وبلاگ ساقی نامه و وبلاگ قاب تجسم رویاهای یک معمار که قول به ادامه این بازی دادن! منتظر می مانیم!!!

***

۳ـ دعا کنید تابستون زودتر تموم شه چون من دارم از بیکاری دق میکنم    خیلی حوصلم سر رفته   از صبح تا شب بیکار تو خونه میگردم اون روز با دوست جون رفتیم بیرون بعدش رفتیم کتابخونه کتاب بگیریم اما تعطیل بود حالمون خیلی گرفته شد  چقدر هم هوا گرمه...

***

۴ـ روزی روزگاری مردی زندگی میکرد که دره ای ازسوزن داشت. یک روز شخصی نزد او آمد و گفت : ای دوست ، جامه ی پسرم پاره شده و من باید پیش از آن که او به عبادتگاه برود آن را بدوزم. آیا سوزنی به من مرحمت نمیکنی؟

آن مرد سوزنی به او نداد اما برایش درباره ی بخشش و قبول بخشش ، خطابه ای قرا ایراد کرد تا پیش از رفتن پسرش به عبادتگاه برایش نقل کند.

نتیجه اخلاقی : چقدر فرومایه ام من ، هنگامی که زندگی به من طلا می دهد و من به تو نقره می دهم و با وجود این خود را سخاوتمند می انگارم!

***

همیشه موفق باشین.

به همه ی کوزه های شکسته!

*از طرف دوست گلم نجمه جون ، به یه بازی دعوت شدم که دعوتشو قبول کردم و این مطالب رو بعد از داستان کوزه شکسته گذاشتم.

عنوان بازی : اگه قرار باشه یه فیلم از سرگذشت شما تا این سنی که هستین درست کنن...

بقیشو بعد از داستان نوشتم اونجا بخونید.

***

یک سقا در هند دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آن ها را از یک سر میله ای آویزان میکرد و روی شانه هایش می گذاشت. در یکی از کوزه ها شکافی وجود داشت. بنابراین در حالی که کوزه سالم همیشه حداکثر مقدار آب را از رودخانه به خانه ی ارباب میرساند ، کوزه شکسته تنها نصف این مقدار را حمل میکرد.

برای مدت دو سال این کار هر روز ادامه داشت. سقا تنها یک کوزه و نیم آب را به خانه ی ارباب می رساند. کوزه سالم به موفقیت خودش افتخار می کرد. موفقیت در رسیدن به هدفی که برایش ساخته شده بود.اما کوزه شکسته ، بیچاره از نقص خودش شرمنده بود و اینکه تنها می توانست نیمی از کاری را که برای انجام آن ساخته شده انجام دهد ، ناراحت بود.

بعد از دو سال ، روزی در کنار رودخانه کوزه شکسته به سقا گفت : من از خودم شرمنده ام و می خواهم که از تو معذرت خواهی کنم. سقا پرسید : چه می گویی؟ از چه چیزی شرمنده هستی؟ کوزه گفت : در این دو سال گذشته من تنها توانسته ام نیمی از کاری را که باید ، انجام دهم چون شکافی که در من وجود داشت ، باعث نشتی آب در راه بازگشت به خانه اربابت می شد. به خاطر ترک های من ، تو مجبور شدی این همه تلاش  کنی ولی باز هم به نتیجه خوبی نرسیدی.

سقا دلش برای کوزه شکسته سوخت و با همدردی گفت : از تو می خواهم در مسیر باز گشت به خانه ارباب ، به گل های زیبای کنار راه توجه کنی.

در حین بالا رفتن از تپه ، کوزه شکسته خورشید را نگاه کرد که چگونه  گل های کنار جاده را گرما می بخشد و این او را کمی شاد کرد .اما در پایان راه باز هم احساس ناراحتی می کرد. چون دید باز نیمی از آب نشت کرده است.برای همین دوباره از صاحبش عذر خواهی کرد. سقا گفت : من از شکاف های تو خبر داشتم و ار آن ها استفاده کردم. من در کنار راه ، گل هایی کاشتم و هر روز وقتی که از رودخانه بر می گشتیم ، تو به آن ها آب میدادی.برای مدت دو سال ، من با این گل ها ، خانه اربابم را تزیین کرده ام. بی وجود تو ، خانه ارباب نمی توانست این قدر زیبا باشد.

***

اما بازی :

اگر قرار باشه یه فیلم از سرگذشت یا زندگی شما تا این سنی که هستید درست کنن :

الف :4 تا اتفاق مهمی که تو زندگیتون افتاده و باید حتما بهشون اشاره بشه کدومها هستن؟

تا حالا اتفاق مهمی تو زندگیم نیفتاده اما میشه به اینا اشاره کرد :

۱ـ همیشه آرزوی زیارت حرم امام رضا (ع) رو داشتم تا این که دو سال پیش از ته دل از امام رضا (ع) خواستم منو بطلبه و عجیب اینکه خیلی زود این آرزوی منو بر آورده کردن!

۲ـ روزی که گواهینامه رانندگی گرفتم! تا چند ماه اصلا باورم نمیشد!!! 

۳ـ پاس شدن یکی از درسهام که هیچ امیدی نداشتم و اینقدر این درس سخت بود که اگه می افتادم بدترین اتفاق ممکن افتاده بود.

۴ـ دیگه نمی دونم!

ب:چهار اتفاق مهم که بهشون اشاره نشه خیلی بهتره:

۱ـ یه بار تو مدرسه سر کلاس ، جلوی یکی از دبیر ها خیلی ضایع شدم! اگر چه اتفاق مسخره و جالبی بود اما اون موقع می خواستم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه!!!

۲ـ اول دبیرستان که بودم بین من و بهترین دوستم اتفاقاتی افتاد و با رفتاری که در پیش گرفت خودشو از من دور کرد اگر چه من اون مدت فقط به فکر درست کردن رابطمون بودم و یادم نیست چطوری اما بالاخره درست شد!

۳ـ و 4_ واقعا نمیدونم!!

ج:خلاصه ای از اخلاقتون به اضافه شخصیت و .... که باید بهشون اشاره بشه .

تا یه چیزی میشه میزنم زیر خنده به قول دوست جون خیلی خوش خنده هستم! تو زندگیم آرامش رو از همه چی بیشتر دوست دارم از آدم هایی که بعضی روزها از دنده ی چپ بلند میشن متنفرم! خوشم نمیاد روزمو با عصبانیت های بیخود خراب کنم از کسایی که از یه مشکل کوچیک یه معضل بزرگ می سازن خوشم نمیاد به نظر من زندگی خیلی قشنگتر از اونه که آدم بخواد با بهونه گیری هاش ، پر توقعی هاش ، غر زدناش ، اونو خراب کنه.از هیچی به اندازه غر غر کردن بدم نمیاد. شدیدا احساساتی هستم اما با این وجود هیچ وقت به جای عقل، از احساس کمک نمی گیرم منظورم اینه که با عقلم تصمیم میگیرم نه با احساسم و هیچ وقت نذاشتم احساسم بر عقلم غلبه کنه. تا جایی که می تونم کسی رو ناراحت نمی کنم.دوست دارم آدما با احترام با هم رفتار کنن.از آدم های پر رو خوشم نمیاد.

اگه تصمیم واسه کاری داشته باشم دوست دارم سریع انجام بشه از صبر زیاد خوشم نمیاد مسافرت رو خیلی دوست دارم ، بیرون رفتن واسه شام رو هم خیلی دوست دارم. از افراط تو هر کاری بدم میاد. از خرید کردن خیلی خوشم میاد، دیگه نمیدونم چی بگم آها از لوس بازی و بی مزه بازی بدم میاد اگه بخوام تو چند کلمه اخلاقمو بگم : آروم ، خوش خنده ، حساس ، خجالتی ، متنفر از هر چی که اعصاب آدمو خراب کنه.

د ) با در نظر گرفتن چهره "واقعیتون"  کدوم یکی از هنر پیشه ها رو برای بازی نقش انتخاب می کنید ؟!
اینو هم نمیدونم!!!

***

خوب منم باید چند نفر رو دعوت کنم :

من همه ی کسایی رو که لینکشون کردم دعوت میکنم. دیگه کسی نگه : اسم منو که نگفتی.

دوست خوبم اگه اسم وبلاگت تو قسمت( لینک دوستان) هست دعوتی. 

سلام

نمی دونم شما چند شب پیش برنا مه ی اهدای ۵۰۰ شمش طلای بانک ملت به برندگان در قرعه کشی رو دیدین یا نه؟من خیلی اتفاقی داشتم شبکه ها رو عوض می کردم که با این برنامه برخورد کردم.واقعا خوش به حال این برنده ها عجب شانسی دارن! طرف بچه ۲ ساله بود شمش طلا برنده شد یا یکی با ۱۰۰۰۰ تومان آره همش ۱۰۰۰۰ تومان  برنده شمش طلا شده بود وقتی اینا رو می دیدم حسابی دیپرس شدم!!   یعنی من اینقدر بد شانسم که هیچی برنده نمی شم؟ توی این همه سال حالا خونه و ماشین که نه ...لا اقل یه دونه ساعت هم واسه دلخوشیم برنده نشدم آخه این چه شانسیه؟ جدا وقتی عمیق بهش فکر میکنم حسابی میخوره تو ذوقم...من خیلی بد شانسم هر چی هم واسه خودم  انرژی مثبت میفرستم که : من اینقدر خوش شانسم که نگو ...اصلا من آخر شانسم....هیچ فایده ای نداره انگار دارم به دیوار میگم....ولی با این وجود بازم تا جایی که میتونم انرژی مثبت به خودم میدم چون با انرژی مثبتی که به خودم میدم شانسم اینه دیگه اگه انرژی منفی بفرستم که میشه نور علی نور....

خلاصه کلام این که من با این شانس شاهکاری که دارم !!!! هم چنان منتظر روزی هستم که از بانک باهام تماس بگیرن و بگن...تبریک میگیم شما برنده ی خوش شانس یک دستگاه مرسدس بنز هستین... وایی که عجب روزیه اون روز....(حالا خودمونیم ،ولی مگه اینکه تو خواب هم چین روزی رو ببینم!...عجب انرژی مثبتی فرستادما!!!!)