جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

عجب تمثیلی است که علی مولود کعبه است...

یعنی باطن قبله را در امام پیدا کن!

اما ظاهر گرایان از کعبه تنها سنگهایش را می پرستند.

***

میلاد با سعادت امیرالمومنین ، حضرت علی (ع) ، و روز پدر بر همگان مبارک و فرخنده باد!

بابای گلم روزت مبارک!!!

***

اندوه 

نه چراغ چشم گرگی پیر،

نه نفس های غریب کاروانی خسته و گمراه ،

مانده دشت بیکران خلوت و خاموش ،

زیر بارانی که ساعت هاست می بارد ،

در شب دیوانه ی غمگین ،

که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد.

در شب دیوانه ی غمگین ،

مانده دشت بیکران در زیر باران ، آه ، ساعت هاست ،

هم چنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر ،

نه صدای پای اسب رهزنی تنها ،

نه صفیر باد ولگردی ،

نه چراغ چشم گرگی پیر.

زنی با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش بی غذا مانده اند.مغازه دار با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت : آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پولتان را می آورم مغازه دار گفت : نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود  و گفتگوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : ببین خانم چه می خواهد خرید این خانم با من. خواربار فروش با اکراه گفت : لازم نیست خودم میدهم. فهرست خریدت کو؟ زن گفت : اینجاست.مغازه دار از روی تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روی ترازو  به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر. زن لحظه ای مکث کرد و با خجالت از کیفش تکه کاغذی در آورد وچیزی رویش نوشت و آن راروی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت.خواربار فروش باورش نشد.مشتری از سر رضایت خندید و مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد کفه ترازو برابر نشد آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند که روی آن چه نوشته شده است. روی کاغذ ، فهرست خرید نبود دعای زن بود که نوشته بود : ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن. مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت و با خود می اندیشید که فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است!

***

نظرتون چیه؟

سلام به شما

اول از همه ولادت بانوی دو عالم ، مادر همه ی خوبی ها ، حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و روز زن رو تبریک میگم همچنین یه تبریک مخصوص هم به مامان گل خودم میگم و این گلهای قشنگ رو بهش تقدیم میکنم!

***

آها...یه چیزی رو تا یادم نرفته بگم...از این به بعد من دیگه به هیچکس خبر نمیدم که وبلاگم بروز شده هر کی دوست داشت میتونه بیاد قدمش رو چشم...

***

خوب حالا بریم سر اصل مطلب...به به امروز یه نفس راحت کشیدم دیگه امتحانام تموم شد و رفت تا...رفت دیگه...تا کجا رفت مهم نیست.خفه شدم از بس درس خوندما...ایشالا نمره هامون هم بیاد دیگه خیالمون حسابی راحت میشه...البته یه چند تاییش اومده که خدا رو شکر پاس شدیم!همیشه اول ترم که میشه دوست جونم میگه می خوام این ترم از اولش بشینم درس بخونم تا واسه شب امتحان راحت باشم!منم حرفاشو تایید میکنم و میگم آره منم اینجوری میکنم بهتره...خلاصه کلی آینده نگری میکنیم آخر سر میبینیم ای داد بیداد ترم تموم شد و ما...هیچی نخوندیم!!!! نمیدونم چرا برنامه ریزی های من و دوست جون همیشه اشتباه از آب در میاد نمیدونم مشکل از کجاست؟ یه مورد دیگه از این برنامه ریزی های ناکاممون بر میگرده به روز انتخاب واحد از روز قبلش قرار میذاریم که صبح زود بریم تا کارمون زود تموم شه و برگردیم خونه اما نمیدونم چرا کار ما جزو آخرین نفراست که تموم میشه واقعا نمیدونم مشکل از کجاست؟؟؟!!!! دیگه اصلا این برامون عادت شده که ما همیشه اولین نفریم ولی یه جورایی آخرین نفریم!!! بگذریم....

گفتم حالا که فصل تابستونه یه عکس براتون بذارم که دهنتون آب بیفته... به به چه هندونه قرمزی!!!

یکی بود یکی نبود.یک مرد بود که تنها بود.یک زن بود که او هم تنها بود.زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود.مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود.خدا غم آنها را میدید و غمگین بود.خدا گفت : شما را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید.مرد سرش را پایین آورد مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید.زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید.خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند.خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید.مرد دست هایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود.زن خندید.خدا به مرد گفت : به دست های تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید.مرد زیر باران خیس شده بود.زن دست هایش را بالای سر مرد گرفت.مرد خندید.خدا به زن گفت : به دست های تو همه ی زیبایی ها را میبخشم تا خانه ای را که او می سازد زیبا کنی.مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد.آنها خوشحال بودند.خدا خوشحال بود...

روزی زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد.دست هایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دست هایش بنشیند اما پرنده نیامد و دست های زن رو به آسمان ماند.مرد او را دید وکنارش نشست و دست هایش را به سوی آسمان بلند کرد.خدا دست های آنها را دید که از مهربانی لبریز بود.فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند.خدا خندید و زمین سبز شد.خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد.فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند.مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت.خاک خوشبو شد.پس از آن کودکی متولد شدکه گریه میکرد.زن اشک های کودک را می دید و غمگین بود.فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره ی جانش به او بنوشاند.مرد زن را دید که میخندد.کودکش را دید که شیر می نوشد.بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت.خدا شوق مرد را دید و خندید.

وقتی خدا خندید پرنده بازگشت و بر شانه ی مرد نشست.خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد.راست بگویید تا راستگو باشد.گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد.

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت.زمین پر شد از گل های رنگارنگ و لا به لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان در پی هم میدویدند.خدا همه چیز و همه جا را میدید.میدید که زیر باران مردی دست هایش را بالای سر زنی گرفته است که خیس نشود.زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد.دست های بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده است.و پرنده هایی که...

خدا خوشحال بود.