جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

سلام

منو ببخشید اگه وبلاگمو دیر بروز میکنم چون واقعا وقت ندارم جند روز دیگه امتحان هام شروع میشه و حسابی سرم شلوغه. برام دعا کنید تا بتونم همه ی درس هامو پاس کنم. مخصوصا یکیشو که واقعا سخته...ایشالا شما هم اگه دانش آموز یا دانشجو هستین توی امتحان های فاینال تون موفق باشین.

یه حکایت کوتاه اما بسیار قابل تامل هم براتون دارم که توصیه میکنم حتما بخونیدش :

***

شهادت کبک های بریان

کسی بر سر سفره ی شاهزاده ای نشسته بود. از قضا دو کبک بریان بر سر سفره نهاده بودند همین که چشم آن مرد به آنها افتاد خندید. شاهزاده سبب خنده ی او را پرسید. مرد گفت : در جوانی روزی بر تاجری راه بریدم. زمانی که خواستم به قتلش برسانم ، لابه و زاری کرد. سودی نبخشید. هنگامی که دانست ناگزیر خواهمش کشت ، رو به دو کبکی که بر کوه نشسته بودند کرد و گفت : ای کبک ها، شاهد باشید که این مرد قاتل من است. حال که این کبک های بریان را دیدم حماقت آن تاجر یادم آمد. شاهزاده گفت : آن دو کبک شهادتشان را دادند. پس دستور داد گردن آن مرد دزد و قاتل را بزنند.

خوب نظرتون راجع به این حکایت چی بود؟...

***

اینم یه شعر قشنگ واسه شما...

ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرها

زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا

چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان

کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید ندا

گر مجرمی بخشیدمت فرجام آمرزیدمت

فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا

***

و در آخر...

به چشمانت بیاموز که هر چیزی ارزش دیدن ندارد.