سلام
امروز اومدم که مثلا وبلاگمو بروز کنم ولی آخه چی بنویسم؟ باورتون میشه هیچ موضوعی به ذهنم نمیاد که دربارش بنویسم...اصلا حسابی گرفتارم نمیدونید که ؛ توی درس و امتحان و کلاس و گرمای هوا و خلاصه کلی این جور چیزا گیر گردم! دیگه اصلا مغزم فرصت فکر کردن به چیزای دیگه ای غیر از درس نداره! تا یه ذره بیکار میشم غصه ی امتحانا میاد سراغم هی فکر میکنم که چه جوری برنامه ریزی کنم تا با کمبود وقت مواجه نشم چه جوری بخونم تا مطمئن باشم پاس میشم و یه مشت فکرای جورواجور دیگه در مورد امتحان!

واقعا چرا امتحان اینقدر استرس داره؟ تا حالا بهش فکر کردین؟ البته من سر جلسه ی امتحان چه درس خونده باشم چه نخونده باشم ، حتی یه سر سوزن هم استرس ندارم واضح تر بگم : در فرایند!!! امتحان دادن تنها مرحله ای که دچار اضطراب میشم مرحله ی قبل از شروع کردن به خوندنه یعنی همش دلهره دارم که حالا جزوه ی به این ضخامت رو چه جوری بخونم؟ از کجاش شروع کنم؟ اصلا میتونم اینا رو حفظ کنم یا نه!...
...بگذریم! منم عجب حوصله ای دارما! فکر کنم با حرفام حال همتونو گرفتم نه؟! خیلی خوب بابا حالا چرا میزنید گفتم که بگذریم دیگه ادامه نمیدم! عجب...
خوب حالا واسه از دستم دلخور نباشین و از حال و هوای چیز ( منظورم همون چیزه دیگه... چیز... امتحان!) بیرون بیاین یه شعر قشنگ براتون مینویسم فقط منو ببخشید که این دفعه هیچ حرف جالب و آموزنده ای براتون نداشتم و اعتراف می کنم که خودم هم از این پستم اصلا خوشم نیومد اما خیلی زود جبران میکنم.
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان را آشفته و آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را.
دکتر علی شریعتی




نوشته شده در ساعت
