جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

سلام

امروز اومدم که مثلا وبلاگمو بروز کنم ولی آخه چی بنویسم؟ باورتون میشه هیچ موضوعی به ذهنم نمیاد که دربارش بنویسم...اصلا حسابی گرفتارم نمیدونید که ؛ توی درس و امتحان و کلاس و گرمای هوا و خلاصه کلی این جور چیزا گیر گردم! دیگه اصلا مغزم فرصت فکر کردن به چیزای دیگه ای غیر از درس نداره! تا یه ذره بیکار میشم غصه ی امتحانا میاد سراغم هی فکر میکنم که چه جوری برنامه ریزی کنم تا با کمبود وقت مواجه نشم چه جوری بخونم تا مطمئن باشم پاس میشم و یه مشت فکرای جورواجور دیگه در مورد امتحان!

 واقعا چرا امتحان اینقدر استرس داره؟ تا حالا بهش فکر کردین؟ البته من سر جلسه ی امتحان چه درس خونده باشم چه نخونده باشم ، حتی یه سر سوزن هم استرس ندارم واضح تر بگم : در فرایند!!! امتحان دادن تنها مرحله ای که دچار اضطراب میشم مرحله ی قبل از شروع کردن به خوندنه یعنی همش دلهره دارم که حالا جزوه ی به این ضخامت رو چه جوری بخونم؟ از کجاش شروع کنم؟ اصلا میتونم اینا رو حفظ کنم یا نه!...

...بگذریم! منم عجب حوصله ای دارما! فکر کنم با حرفام حال همتونو گرفتم نه؟! خیلی خوب بابا حالا چرا میزنید گفتم که بگذریم دیگه ادامه نمیدم! عجب...

خوب حالا واسه از دستم دلخور نباشین و از حال و هوای چیز ( منظورم همون چیزه دیگه... چیز... امتحان!) بیرون بیاین یه شعر قشنگ براتون مینویسم فقط منو ببخشید که این دفعه هیچ حرف جالب و آموزنده ای براتون نداشتم و اعتراف می کنم که خودم هم از این پستم اصلا خوشم نیومد اما خیلی زود جبران میکنم.

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان را آشفته و آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را.

دکتر علی شریعتی

 

دوستای گلم سلام

تا حالا براتون پیش اومده که از همه جا به اندازه ی کافی بد اورده باشین و حسابی نا امید شده باشین فقط یه دلخوشی براتون مونده باشه و ... اما ... تو همین وضعیت ، این بد بیاری ، لطف آخرشو بکنه و همین دلخوشیتونم ازتون بگیره؟ آره شده؟ خوب تو این شرایط چیکار کردین؟ حتما نشستین یه گوشه و به حال خودتون گریه کردین! ولی چند روز یا چند هفته یا چند ماه بعد در عین ناباوری می بینید که ای دل غافل!... نگو اینا همش یه حکمتی داشته... چون همین بد بختی تون  وسیله ای میشه واسه روبراه شدن همه ی کارها و اوضاع و احوالتون! خیلی عجیبه نه؟ در واقع این لطف و عظمت خدا رو می رسونه که حتی تو بدترین شرایط هم هوای بنده شو داره کاری می کنه تا از میون تموم بد بختی ها بتونه خودشو در بیاره...

حالا یه داستان کوتاه براتون می نویسم تا این چیزی که گفتم بیشتر براتون جا بیفته :

***

آتش امید

تنها باز مانده ی یکی از کشتی های شکسته ، به جزیره کوچک خالی از سکنه ای افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد. اما هر چه روز ها افق را در جستجوی یاری رسانی از نظر می گذراند ، کسی نمی آمد. سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد که از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیانبار محافظت کند و دارایی های اندکش را در آن نگه دارد.

روزی برای جستجوی غذا بیرون رفته بود وبه هنگام بر گشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به سوی آسمان می رود. به نظر او بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه فریاد زد : خدایا تو چطور راضی شدی که با من چنین کاری بکنی؟

صبح روز بعد ، با بوق یک کشتی که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.کشتی آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند : ما متوجه علایمی شدیم که با دود می دادی.

آری ، وقتی که اوضاع خراب می شود ، نا امید شدن آسان ترین راه است ولی ما نباید دلمان را ببازیم چون حتی در میان درد و رنج ، دست خدا در کنار زندگی مان است.

پس به یاد داشته باش : بار دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد ، ممکن است دود های بر خاسته از آن علایمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند.

***

پروردگارا

من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم

که تو در عرش کبریاییت نداری!

من چون تویی دارم

و تو چون خودی نداری!