سلام به تو دوست گلم که منو قابل دونستی و قدم های سبزتو ، توی دهکده ی من گذاشتی.
بیا که خوب موقعی اومدی... من امروز کلی انرژی دارم و اومدم این جا ، که تموم انرژی مو یکجا تخلیه کنم... آخه مگه نمیدونی چه خبره؟ بابا چند روز دیگه مدرسه ها و دانشگاه ها باز میشن زندگی یه رنگ دیگه میگیره... درسته که اول پاییزه اما وقتی مدرسه ها باز می شن مثل اینه که زندگی جریان پیدا می کنه درست مثل شروع فصل بهار واسه طبیعت ! سر و صدای بچه ها ، شلوغی خیابونا... به به ...تمام شهر یه رنگ دیگه به خودش می گیره همه جا یه آبادی خاصی پیدا می کنه همه در تلاشن هیچ چیزی راکد نیست همه چی جاریه...!
وقتی فصل شروع مدرسه ها میشه ، من خیلی خوشحال میشم. از این که شهرمون یه ذره شلوغ تر میشه لذت می برم. نمی دونم شاید تو با خودت بگی : مگه شلوغی لذت داره؟! ... واسه من آره... من از هر چی سر و صدا که مربوط به یه تحول خوب تو زندگی باشه خوشم میاد اصلا هم ناراحت نمیشم.
می دونم که وقتی نوشته ی منو بخونی ، اگه محصل باشی ،به احتمال ۹۹٪ می گی : ای بابا اینم دلش خوشه ها مگه باز شدن مدرسه ها خوشحالی هم داره؟ لابد خودش از درس آزاده که این حرفها رو می زنه...
بهت حق می دم. منم وقتی همسن تو بودم ، همین حرفها رو می زدم دوست داشتم زودتر دیپلم بگیرم و راحت تو خونه بشینم اما حالا که دو سال از دیپلم گرفتنم می گذره ، دلم خیلی واسه اون روزها تنگ شده مخصوصا دبیرستان... واسه دور هم جمع شدن هامون تو زنگ تفریح... برای اون روزهایی که درس نخونده بودیم و سر کلاس کلی دعا و نذر و نیاز می کردیم تا واسه درس جواب دادن اسممون در نیاد... برای اذیت هایی که بچه ها سر کلاس می کردن و ما هم از خدا خواسته کلی می خندیدیم... واسه اون موقع هایی که کار دبیرمون تموو می شد و بهمون وقت آزاد میداد ما هم دور هم جمع می شدیم هی جوک می گفتیم هی می خندیدیم دبیر هم چپ چپ نگامون می کرد... هر چقدر بگم مگه تموم میشه؟ به خدا لحظه به لحظش خاطره بود... یادش بخیر...
حالا هم درسته که میرم دانشگاه اما محیطش با مدرسه خیلی فرق می کنه اون صمیمیتی که تو مدرسه بین بچه های کلاس بود ، تو دانشگاه وجود نداره سر ساعت می ریم کلاس ، استاد میاد درس میده ، کلاس تعطیل میشه ، بر می گردیم خونه... دوباره فردا همین جوره... البته شاید همه دانشگاه ها این جوری نباشه ... به هر حال قدر روزهای مدرست رو بدون با تمام خاطرات خوب و بدش... لحظه لحظشو نفس بکش... حسش کن...
... بگذریم.
امروز یه حکایت قشنگ و جالب می خوام بنویسم که خیلی آموزنده هست دوست دارم حتما بخونیش و راجع به اون نظر بدی قبوله؟...آره؟...مرسی از لطفت... با هم می خونیم( البته جلوتر بگم تا اول حکایتو خوندی یه وقت فکر نکنی حکایت طوطی و بازرگانه... نه ... این یه چیز دیگست... بخون متوجه میشی... بخون دیگه...) :
حکایت کرده اند که مردی در بازار دمشق گنجشکی رنگین و لطیف به یک درهم خرید تا به خانه آورد و فرزندانش با آن بازی کنند. در بین راه گنجشک به سخن آمد و مرد را گفت : در من فایده ای برای تو نیست اگر مرا آزاد کنی تو را سه نصیحت می گویم که هر یک همچون گنجی است. دو نصیحت را وقتی در دست تو اسیرم می گویم و پند سوم را وقتی که آزادم کردی و بر شاخ درختی نشستم.
مرد با خود اندیشید که سه نصیحت از پرنده ای که همه جا را دیده و همه را از بالا نگریسته است به یک درهم می ارزد. پذیرفت و به گنجشک گفت که پندهایت را بگو.
گنجشک گفت : نصیحت اول آن است که اگر نعمتی را از کف دادی غصه مخور و غمگین مباش زیرا اگر آن نعمت حقیقتا و دایما از آن تو بود هیچ گاه زایل نمیشد. دیگر آنکه اگر کسی با تو سخن محال و نا ممکن گفت به آن سخن هیچ توجه نکن و از آن در گذر.
مرد چون این دو نصیحت را شنید گنجشک را آزاد کرد.
پرنده ی کوچک پر کشید و بر درختی نشست. چون خود را آزاد و رها دید خنده ای کرد. مرد گفت : نصیحت سوم را بگو. گنجشک گفت : نصیحت چیست ؟ ای مرد نادان ! زیان کردی. در شکم من دو گوهر است که هر یک ۲۰ مثقال وزن دارد تو را فریفتم تا از دستت رها شوم. اگر می دانستی که چه گوهر هایی نزد من است به هیچ قیمت مرا رها نمی کردی.
مرد از خشم و حسرت نمی دانست که چه کند دست بر دست می مالید و گنجشک را ناسزا می گفت. ناگهان رو به گنجشک کرد و گفت : حال که مرا از چنان گوهر هایی محروم کردی دست کم آخرین پندت را بگو.
گنجشک گفت : مرد ابله ! با تو گفتم که اگر نعمتی را از کف دادی غم مخور.اما اینک تو غمگینی که چرا مرا از دست داده ای. نیز گفتم که سخن محال و ناممکن را نپذیر اما تو هم اینک پذیرفتی که در شکم من گوهر هایی است که ۴۰ مثقال وزن دارد. آخر من خود چند مثقالم که ۴۰ مثقال گوهر با خود حمل کنم ؟! پس تو لایق آن دو نصیحت نبودی. سوم را نیز با تو نمی گویم که قدر آن نخواهی دانست.
این را گفت و در هوا نا پدید شد.
پند گفتن با جهول خوابناک تخم افکندن بود در شوره خاک
قشنگ بود نه؟ هممون باید یاد بگیریم که وقتی کسی ما رو نصیحت میکنه اینجوری نباشیم که از یک گوش بشنویم و از گوش دیگمون بیرون کنیم مثل این آقایی که تو حکایت بود !باید یاد بگیریم رو تموم نصیحت هایی که دیگران به ما می کنن ، فکر کنیم و تو زندگیمون اونا رو به کار ببندیم تا همیشه موفق باشیم (اینو خوب اومدم !)
دست آخر یه جمله ای هم می نویسم روش فکر کن باشه؟...
تنهایی و احساس پذیرفته نشدن ، وحشتناکترین فقر است.
ببخشید امروز خیلی خستت کردم از حضور سبزت سپاسگذارم . در پناه حق موفق و سر بلند باشی...
یا علی



نوشته شده در ساعت 






